
از یک دیدگاه، اندیشهٔ سیاسی را کلا میتوان به دو دسته تقسیم کرد: یکی اندیشههای اندیشمندانی که داعیهٔ آسیبشناسی اجتماعی و درمانگری سیاسی ندارند بلکه در پی توضیح علمی یا فلسفی سیاست و پدیدههای سیاسی هستند؛ هدف اینگونه اندیشههای سیاسی صرفاً توضیح و تبیین بیطرفانهٔ علمی یا فلسفی دربارهٔ علتها و کارکردها و دلایل وجود واقعیتها و پدیدههای سیاسی موجود است. دیگری، اندیشهٔ اندیشمندانی که به آسیبشناسی و درمانگری و رهاییبخشی اجتماعی علاقه دارند. درواقع، مسئلهٔ اصلی فلسفه و دانش سیاست، از دیرباز، اندیشیدن دربارهٔ بهزیستی آدمیان و بهترین شکل جامعه و حکومت بوده است و این کار نیازمند آسیبشناسی وضع موجود و چارهاندیشی دربارهٔ شیوهٔ رسیدن به وضع مطلوب است. اندیشهٔ سیاسی آسیبشناس و چارهاندیش در پی شناخت بیعدالتیها و تعارضها و بحرانهای موجود بهمنزلهٔ موانع دستیابی به وضع مطلوب است. واقعیات و وضع موجود را صرفاً باید از دیدگاه موانع رسیدن به اهداف توضیح داد. معاینه و مطالعهٔ تجربی و عینی باید، همانند معاینهٔ بیمار، هدفمند و معطوف به درمان و چارهاندیشی باشد. اندیشهٔ کارل مارکس نیز از همین نوع آسیبشناسی اجتماعی و کوشش برای رهاییبخشی انسان بود. همهٔ اجزاء اندیشهٔ او را میتوان به این محور مرکزی پیوند داد. به سخن ساده، مارکس آسیبشناس جامعهٔ مدرن یا سرمایهداری و فردگرایی بود و به شیوهٔ تشکیل جامعهای بهتر و عادلانه میاندیشید. دغدغهٔ مارکس، از نخستین آثارش، مسئلهٔ رهاییبخشی بود. وی در رسالههای اولیهٔ خود میان رهاییبخشی سیاسی/ فردی و رهاییبخشی انسانی/ جمعی تمیز میداد. به نظر او رهاییبخشی سیاسی بهمعنای اعطای حقوق و آزادیهای فردی برطبق ایدئولوژی لیبرالیسم، درواقع، مانع رهاییبخشی انسانی است، زیرا فرض اساسی لیبرالیسم این است که انسانها به مصونیت از خطر و آزار یکدیگر نیاز دارند و خطری برای آزادی و امنیت همدیگر هستند. آزادی در این مفهوم منفی است، درحالیکه آزادی مثبت و واقعی را باید در متن زندگی جمعی و روابط انسانی و جماعت یافت، و نه در فردیت. رهایی جمعی، رهایی از شرایط وجودی ازخودبیگانگی و کار ازخودبیگانه است. گرایش آسیبشناسانه و چارهاندیشانهٔ مارکس در رسالههای بعدی او آشکارتر میشود. وی در این رسالهها از داروهای موقتی و مسکن برای معالجهٔ کاذب تودههای مردم یاد میکند. اما به نظر او داروی واقعی، خودآگاهی جمعی و مبارزهٔ آگاهانه است که در رهاییبخشی جمعی در قالب کارگزار خودآگاه نمودار میشود. مسئلهٔ مارکس این است که چرا انسانها در فرایند تاریخ دچار ازخودبیگانگی و شیءگشتگی شدهاند و چگونه ممکن است از این آسیب رهایی یابند. از این اندیشه تعبیرها و تفسیرهای پرشمار و گوناگونی عرضه شده است که موضوع بررسی کتاب حاضرند.